- سلام پسرم !!!
بفرما ؟!
- ازسرشماري مزاحم ميشم ،
مادر تو اين خونه چند نفريد ؟!
اگه ميشه برو شناسنامه هاتون رو بيار بنويسمشون .
مادر آهسته و آرام لاي در رو بيشتر باز كرد ...
سر و ته كوچه رو يه نگاهي انداخت ...
چشماش پر اشك شد و گفت :
- پسرم !!!
قربونت بشم ، ميشه از مارو فردا بنويسي ؟!
مامور سرشماري پوزخندي زد و گفت :
- مادر چرا فردا ؟!
مگه فردا مي خوايد بيشتر بشيد ؟!
برو لطفأ شناسنامه هارو بيار وقت ندارم .
- آخه...!!!
پسرم ٣١ سال پيش رفته جبهه ، هنوز برنگشته !!!
شايد فردا برگرده ، بشيم ٢ نفر
ميشه فردا بياي ؟!
تو رو خدا !!!
مامور سرشماري سرش رو انداخت پايين و رفت ...
مغازه دار ميگفت :
- الان ٢٩ سال هر وقت از خونه ميره بيرون ،
كليد خونشرو ميده به من و ميگه :
اگه پسرم اومد كليد رو بده بهش بره تو ،
چايي هم سر سماور حاضره ،
آخه خستست بايد استراحت كنه .
شهدا شرمنده ايم
به ياد ١٧٥ شهيد غواص
نظرات شما عزیزان: